در عصر حاضر، پارادایم طبیعتگرایی هستیشناختی از چنان سلطه و نفوذی برخوردار شده که حوزههای مختلفی از دانش، از جمله ساحت «معنای زندگی» را تحتتأثیر قرار داده است. در قبال مسئله معنا، طبیعتگرایان رویکردهای متفاوتی اتخاذ کردهاند: گروهی با پذیرش نیهیلیسم علمی، بر این باورند که علم ثابت کرده جهان فاقد هرگونه معنای عینی یا غایت است؛ عدهای با اتخاذ رویکرد ذهنگرایی، معنا را فاقد واقعیتِ بیرونی دانسته و آن را امری ذهنی و مبتنی بر رضایت شخصی به شمار میآورند؛ گروهی دیگر با رویکرد تبارشناسی تکاملی (تقلیلگرایی بیولوژیک)، معنا و ارزشهای انسانی را صرفاً بر اساس مکانیسمهای بقا و فرایندهای تکاملی تفسیر مینمایند؛ و دستهای دیگر نیز با رویکردهای عینگرایی تلاش میکنند تا بدون توسل به ماوراءالطبیعه، پایههایی عینی برای معنا در درون همین جهان مادی پیدا کنند. بسیاری از این رویکردها مورد نقد جدی متفکرانی چون جان کاتینگهام، فیلسوف دینِ عقلگرا، قرار گرفتهاند. وی نقدهای بنیادینی بر رویکردهای طبیعتگرایانه وارد میسازد و معتقد است هیچیک از این رویکردها پاسخی بسنده به مسئله معنا نمیدهند. پژوهش حاضر با رویکردی تحلیلی - انتقادی به بررسی این نقدها میپردازد تا اعتبار و عیار آنها را ارزیابی کند. تحلیل دیدگاه کاتینگهام و مبانی طبیعتگرایی نشان میدهد که عمده نقدهای وی کاملاً وارد است؛ چرا که این رویکردها نهتنها با عمیقترین شهودهای اخلاقی ما در تضادند، بلکه در ساحت تجربه زیسته نیز توانایی ارائه تفسیر مناسبی از معناداری نداشته و به خلأ وجودی میانجامند. ازاینرو، برای دستیابی به معنای اصیل، چارهای جز بازگشت به یک چارچوب متافیزیکی نیست.